دلتنگی
روز اول مهر بود. چند دانشآموز نزدم آمدند و گفتند: «خانوم میرزایی! یکی از بچهها توی حیاط نشسته، داره گریه میکنه!»
با خودم گفتم: «حتما کلاساوّلیه و دلتنگ مادرشه!»؛ اما وقتی وارد حیاط مدرسه شدم، متوجه شدم همان دانشآموزی است که دو سال پیش پدرش را از دست داد. چند کلامی حرف زدیم. معلوم شد روز اول مهر و جای خالی پدر، باعث دلتنگی او شده.
او را در آغوش گرفتم و برای اینکه همدردی کرده باشم، گفتم: «سلاله جان! الان منم که مثل شما پدر ندارم، باید گریه کنم؟ با گریهی شما، دل منم گرفت! دوست داری من غصه بخورم؟» طفلک گفت: «نه.»؛ اما باز هم بهانهی بابا را میگرفت. به او گفتم: «ببین! خداروشکر، شما مامان داری ولی من هم مامان، هم بابا ندارم.» و شروع کردم دربارهی احترام و مقام مادر برایش حرف زدم. آرامتر که شد، به او قول دادم با مادرش صحبت کنم تا سلاله را سرِ مزار پدر ببرد.
آن روز، سلاله هر زنگ تفریح پیش من میآمد؛ یا با سیبزمینی سرخکردهای که دستپخت خودش و مادرش بود، از من پذیرایی میکرد و یا از خود و خانوادهاش برایم میگفت.
مادر سلاله که آمد، سر حرف را با او باز کردم. معلوم شد دو روز دیگر سالگرد پدر سلاله هست و دلتنگی این دختر، بیجا نبوده.
✍️خانم طیبه میرزایی
دلتنگی
روز اول مهر بود. چند دانشآموز نزدم آمدند و گفتند: «خانوم میرزایی! یکی از بچهها توی حیاط نشسته، داره گریه میکنه!»
با خودم گفتم: «حتما کلاساوّلیه و دلتنگ مادرشه!»؛ اما...
لینک کوتاه : https://tarhamin.ismc.ir/?p=873
- ارسال توسط : ادمین
- 18 بازدید
- بدون دیدگاه



















