• امروز : چهارشنبه, ۲۷ خرداد , ۱۴۰۵
  • برابر با : Wednesday - 17 June - 2026
کل 111 امروز 0
2

 اولین روز، اولین تجربه

  • کد خبر : 886
  • 27 آذر 1404 - 10:22
 اولین روز، اولین تجربه
صبح اول مهر بود و هوا پر از عطر تازگی و هیجان. من به‌عنوان یک مبلغ طرح امین، با چادر و مقنعه طلبگی‌ام وارد مدرسه شدم. قلبم از اشتیاق و اضطراب، به‌تندی می‌تپید...

اولین روز، اولین تجربه
صبح اول مهر بود و هوا پر از عطر تازگی و هیجان. من به‌عنوان یک مبلغ طرح امین، با چادر و مقنعه طلبگی‌ام وارد مدرسه شدم. قلبم از اشتیاق و اضطراب، به‌تندی می‌تپید. سالن ورودی مدرسه پر بود از همهمه‌ی اولیا و بچه‌ها. بعضی بچه‌ها با ذوق و شوق، پدر و مادرشان را می‌کشیدند که زودتر وارد کلاس شوند و بعضی دیگر، مثل جوجه‌هایی که تازه از لانه بیرون آمده‌اند، با چشمانی نگران، به والدین‌شان پناه برده بودند.
چند قدمی در راهروها برداشتم. چشمم به دختربچه‌ای افتاد که گوشه‌ی دیوار حیاط، با چشمانی اشکبار به زمین خیره شده بود. مادرش داشت با معلم صحبت می‌کرد و او انگار غرق دنیای خودش بود. با خود گفتم: «اینجا همان‌جاست که باید باشم.»
آرام کنارش نشستم؛ «سلام قشنگم. چرا اینجا تنهایی؟» سرش را بلند کرد. چشم‌هایش پر از اشک بود و صورتش را با آستین مانتوش پاک می‌کرد؛ «مامانم نمیاد پیشم.»
با مهربانی گفتم : “می‌دونم عزیزم. روز اول مدرسه برای بعضی‌ها یه کم سخته، چون دلشون برای مامان و بابا تنگ می‌شه. ولی اینجا کلی دوست جدید پیدا می‌کنی و کلی چیزای خوب یاد می‌گیری. تازه، منم اینجا هستم. اگه خیلی دلت تنگ شد، بیا پیش من.”
یک شکلات از جیبم درآوردم و به او دادم. «اینم برای تو. بخور تا حالت بهتر بشه.»
✍️خانم سیده‌زینب حسینی‌مؤمن

لینک کوتاه : https://tarhamin.ismc.ir/?p=886

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.