• امروز : سه‌شنبه, ۲۶ خرداد , ۱۴۰۵
  • برابر با : Tuesday - 16 June - 2026
کل 111 امروز 0
1

خاله‌ی مهربون

  • کد خبر : 870
  • 25 آذر 1404 - 20:18
خاله‌ی مهربون
کلاس اولی بود و از دوری مادرش گریه می‌کرد. خانم مدیر هم داشت تلاش می‌کرد...

خاله‌ی مهربون
کلاس اولی بود و از دوری مادرش گریه می‌کرد. خانم مدیر هم داشت تلاش می‌کرد برای آرام‌کردنش. جلو رفتم و شروع کردم به هم‌دلی کردن، مهربونی‌کردن، قربون‌صدقه‌رفتن! آروم و راضی شد برای رفتن به کلاس اول. سرش را بالا گرفت، رو به من کرد و گفت: «میشه باهام بیای کلاس؟ از کنارم تکون نخور!» دوباره رو کرد به خانم مدیر و گفت: «خاله خیلی مهربونه!»
✍️خانم خدیجه شیخانی

لینک کوتاه : https://tarhamin.ismc.ir/?p=870

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.