خالهی مهربون
کلاس اولی بود و از دوری مادرش گریه میکرد. خانم مدیر هم داشت تلاش میکرد برای آرامکردنش. جلو رفتم و شروع کردم به همدلی کردن، مهربونیکردن، قربونصدقهرفتن! آروم و راضی شد برای رفتن به کلاس اول. سرش را بالا گرفت، رو به من کرد و گفت: «میشه باهام بیای کلاس؟ از کنارم تکون نخور!» دوباره رو کرد به خانم مدیر و گفت: «خاله خیلی مهربونه!»
✍️خانم خدیجه شیخانی
خالهی مهربون
کلاس اولی بود و از دوری مادرش گریه میکرد. خانم مدیر هم داشت تلاش میکرد...
لینک کوتاه : https://tarhamin.ismc.ir/?p=870
- ارسال توسط : ادمین
- 12 بازدید
- بدون دیدگاه



















