خشت اول
روز اول مهر، حس شادی و شروع دوباره در فضای مدرسه پیچیده بود. دیدارها با کادر مدرسه و همکاران تازه میشد و استقبال گرم و صمیمیشان، به من دلگرمی و اطمینانِ خاطر میداد.
به حیاط مدرسه رفتم. بچهها صف کشیده بودند و معلم هر کلاس، اسامی را میخواند و آنها به ترتیب، بهسوی کلاسها راه میافتادند.
صف هر کلاس، به حرکت در میآمد و آغوش باز دانشآموزان، پیدرپی مرا در برمیگرفت.
– خانوم! دلمون تنگ شده بود!
– آخجون! خانوم…
– خانوم! امسال هم نمایش داریم؟
– خانوم! امسال هم بازی داریم؟
– خانوم! کلاس ما که حتما میاین؟
چقدر احساس خوبی داشتم؛ «خدا را شکر! خیالم راحت شد. دیگر نگران ارتباط و دوستیام با بچهها نبودم.»
✍️خانم فرزانه عابدیزاده
خشت اول
روز اول مهر، حس شادی و شروع دوباره در فضای مدرسه پیچیده بود. دیدارها با کادر مدرسه و همکاران تازه میشد و استقبال گرم و صمیمیشان، به من دلگرمی و اطمینانِ خاطر میداد.
به حیاط مدرسه رفتم...
لینک کوتاه : https://tarhamin.ismc.ir/?p=880
- ارسال توسط : ادمین
- 16 بازدید
- بدون دیدگاه



















