خانم مقنعهقرمز
زنگ تفریح اول بهصدا درآمد. بین بچهها قدم میزدم که چشمم به یک کلاساولی مضطرب و گریان افتاد. نزدیک شدم. تلاش کردم با حرفزدن، او را آرام کنم؛ اما انگار صدای مرا نمیشنید.
زنگ تفریح بعدی، دوباره با همان صحنه روبهرو شدم. ظاهراً داخل کلاس، خود را کنترل میکرد؛ اما زنگ تفریح که میرسید، با دیدن ازدحام دانشآموزان، میترسید و بغضش میترکید. سمتش رفتم. اینبار کمی اطمینان کرد اما همچنان گریه میکرد و البته یک کار جدید! او محکم لباس مرا گرفته بود و اشک میریخت. بالاخره زنگ آخر رسید و او را تا رسیدن به مادرش، همراهی کردم.
روز بعد، مادر که متوجه اضطراب و ترس دخترش شده بود، از حمایت و هواداری خانمی مقنعهقرمز (با کادر مدرسه)، سخن بهمیان آورده بود. روز بعد و روزهای بعدتر هم به او نزدیک میشدم.
حالا دختر کلاساولی مدرسهی ما، با اینکه تنها با مادرش کنار حیاط مینشیند و هنوز هیچ دوستی ندارد، وقتی خانم مقنعهقرمز را (که رنگ مقنعهاش، چندان هم قرمز نیست) میبیند، بلند میشود، سلام میکند و دست میدهد؛ البته اینبار با روی خوش.
✍️خانم فرزانه عابدیزاده
خانم مقنعهقرمز
زنگ تفریح اول بهصدا درآمد. بین بچهها قدم میزدم که چشمم به یک کلاساولی مضطرب و گریان افتاد. نزدیک شدم. تلاش کردم با حرفزدن، او را آرام کنم؛ اما انگار صدای مرا نمیشنید...
لینک کوتاه : https://tarhamin.ismc.ir/?p=889
- ارسال توسط : ادمین
- 22 بازدید
- بدون دیدگاه



















