• امروز : چهارشنبه, ۲۷ خرداد , ۱۴۰۵
  • برابر با : Wednesday - 17 June - 2026
کل 111 امروز 0
3

 خانم مقنعه‌قرمز 

  • کد خبر : 889
  • 27 آذر 1404 - 10:25
 خانم مقنعه‌قرمز 
زنگ تفریح اول به‌صدا درآمد. بین بچه‌ها قدم می‌زدم که چشمم به یک کلاس‌اولی مضطرب و گریان افتاد. نزدیک شدم. تلاش کردم با حرف‌زدن، او را آرام کنم؛ اما انگار صدای مرا نمی‌شنید...

خانم مقنعه‌قرمز
زنگ تفریح اول به‌صدا درآمد. بین بچه‌ها قدم می‌زدم که چشمم به یک کلاس‌اولی مضطرب و گریان افتاد. نزدیک شدم. تلاش کردم با حرف‌زدن، او را آرام کنم؛ اما انگار صدای مرا نمی‌شنید.
زنگ تفریح بعدی، دوباره با همان صحنه روبه‌رو شدم. ظاهراً داخل کلاس، خود را کنترل می‌کرد؛ اما زنگ تفریح که می‌رسید، با دیدن ازدحام دانش‌آموزان، می‌ترسید و بغضش می‌ترکید. سمتش رفتم. این‌بار کمی اطمینان کرد اما همچنان گریه می‌کرد و البته یک کار جدید! او محکم لباس مرا گرفته بود و اشک می‌ریخت. بالاخره زنگ آخر رسید و او را تا رسیدن به مادرش، همراهی کردم.
روز بعد، مادر که متوجه اضطراب و ترس دخترش شده بود، از حمایت و هواداری خانمی مقنعه‌قرمز (با کادر مدرسه)، سخن به‌میان آورده بود. روز بعد و روزهای بعدتر هم به او نزدیک می‌شدم.
حالا دختر کلاس‌اولی مدرسه‌ی ما، با اینکه تنها با مادرش کنار حیاط می‌نشیند و هنوز هیچ دوستی ندارد، وقتی خانم مقنعه‌قرمز را (که رنگ مقنعه‌اش، چندان هم قرمز نیست) می‌بیند، بلند می‌شود، سلام می‌کند و دست می‌دهد؛ البته این‌بار با روی خوش.
✍️خانم فرزانه عابدی‌زاده

لینک کوتاه : https://tarhamin.ismc.ir/?p=889

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.