• امروز : سه‌شنبه, ۱۳ مرداد , ۱۴۰۵
  • برابر با : Tuesday - 4 August - 2026
امروز 1
0

روایت‌هایی از روزهای وداع

  • کد خبر : 2621
  • 13 مرداد 1405 - 0:01
روایت‌هایی از روزهای وداع
روایت‌ها و دلنوشته‌های مبلغان مدارس امین از روزهای وداع با رهبر شهید؛ نوشته‌هایی برخاسته از تجربه‌های شخصی، لحظه‌های ناب و احساساتی که در میان جمعیت میلیونی شکل گرفت.

این مجموعه، گزیده‌ای از روایت‌ها و دل‌نوشته‌های مبلغان مدارس امین در روزهای تشییع رهبر شهید است؛ نوشته‌هایی که از دلِ تجربه‌های شخصی، مشاهده‌های میدانی و احساسات ناب آن روزها شکل گرفته‌اند.

روایت اول؛ کشتی در طوفان اشک

خانم وجیهه بلقان‌آبادی، مبلغ ناحیه چهار

تابوتِ نور، محملی که پیکرِ ماه را در سینه داشت، روی دستانِ مردمی که خاکشان عشق را نفس می‌کشد، در حریمِ ملکوتیِ مولایِ متقیان، چون کشتی‌ای در طوفانِ اشک، سرگردان میانِ فراز و نشیبِ دست‌ها بود…

و من اما در این کرانه‌ی دور، پشتِ شیشه‌ی کوچکِ تلویزیون، چشم‌هایم را به آن تابوتِ سپیدِ نور دوخته بودم و هر قطره اشکم را، چون پیامی بی‌صدا، به موج‌هایِ دستانِ عراقی‌ها می‌سپردم، تا در دریایِ خروشانِ عشقشان گم شود…

و بی‌اختیار، زیرِ لب، با آهی که آسمان را سوراخ می‌کرد، زمزمه می‌کردم: «ای آفتابِ نجف، مبادا که گرمی‌ات سوزان باشد… وای، مبادا آقایم را آزاری رسد…»

با هر تکانِ تابوت، می‌لرزیدم… و دلم با هر کج شدنِ آن محملِ نور، چون شیشه‌ای بر زمین می‌شکست… کاش آرام‌تر، کاش مهربان‌تر، که این پیکر، نه پیکر که قبله‌ی دل‌هاست…

نمی‌دانم این دلواپسی، جنونِ عاشقی‌ست یا خیالِ خام، اما من، هنوز، در این دیارِ دور، نگرانِ توام، ای ساکنِ آن محملِ سیمین… نگرانم که مبادا در آن تنگنای چوبی، دردی به جانِ نازکت رسد، یا آفتاب، رخسارِ مه‌تابیت را، با گرمای سوزانش، نشانه رود…

ای کاش می‌توانستم سایبانِ عشق باشم بر تو، یا نسیمی خنک از سویِ کوثر، تا که گرمیِ غربت، آزارت ندهد… اما من، تنها، با اشک‌هایم، و این دلِ پر از آتش، مراقبِ توام، از دور… همیشه، تا ابد…

فضاسازی شهادت امام خامنه‌ای

روایت دوم؛ دلدادگان امام شهید

خانم سیده سکینه پرندک، مبلغ ناحیه یک

ای ساربان، آهسته رو! کآرام جانم می‌رود

این روزها، حالِ ما حالِ دلتنگی است و حسرت. امام و آقای ما دیگر در میان ما نیست. حدود پنج ماهی است که صدای آقا، مهربانی‌ها، تبیین‌ها، صلابت و استکبارستیزی‌اش را از قابِ رسانه نمی‌بینیم. خلاصه اینکه پدرمان را از دست دادیم و یتیم شدیم.

آه از این دلتنگی! چقدر قلب‌هایمان فشرده و سنگین است. اما آقا ما را امیدوار، استوار و قوی تربیت کرده است؛ ما ناامید نیستیم. هر کدامِ ما یک «خامنه‌ای» هستیم و حتماً راهش را ادامه خواهیم داد. ان‌شاءالله به‌زودی قاتلان رهبر شهیدمان را به درک واصل می‌کنیم.

آقا این هفته برای همیشه از تهران می‌رود؛ ولی ما قمی‌ها و همچنین مشهدی‌های عزیز، مهیا و آماده‌ی پذیرایی از دلدادگانش هستیم. آقای مهربانیِ ما، امام‌رضا(ع)، مهمانی ویژه دارد؛ امام شهیدمان برای همیشه در جوار امام مهربانی‌ها آرام می‌گیرد و بالاخره خستگی این سال‌ها از جانِ عزیزش درمی‌رود.

ای رهبرِ شهید! اکنون که در جوارِ رحمت پروردگار آرام گرفته‌ای، از آن بلندای نور برای ما دعا کن؛ دعا کن دل‌هایمان از لغزش در امان بماند و ایمانمان در طوفان حوادث، استوار بایستد. ما «ملت مبعوث‌شده»ایم و خانه‌هایمان را موکب زائرانش می‌کنیم.

روایت سوم؛ چشمانم هنوز منتظرند

روایت خانم فاطمه رهبردوست، مبلغ ناحیه یک

دلم هنوز باور نکرده است که باید بدرقه‌ات کنیم.

نامت را آرام زمزمه می‌کنم: «شهیدِ سیدعلی…»

زبانم نمی‌چرخد تا کاملش کنم و چشمانم هنوز منتظرند تا تو را در قابِ تلویزیون، وقتی روی صندلیِ چوبی حسینیه‌ی امام نشسته‌ای، یک دلِ سیر تماشا کنند.

شهرِ قم، آماده‌ی وداع با آقایِ شهیدِ ایران است.

تابلوی امام خامنه‌ای شهید در موکب مراسم تشییع قم

روایت چهارم؛ پیمانِ مادرانه

خانم زهره دانا، مبلغ ناحیه یک

بعد از جلسه برنامه‌ریزیِ موکب، وقتی به خانه برگشتم، دلم آرام نمی‌گرفت. با خودم گفتم باید تابلویی ویژه برای «آقاجانم» بسازم. وسایل را آماده کردم و تعدادی از عکس‌های ایشان را چاپ کردم.

تا خواستم شروع کنم، حلما جان، دختر کوچکم، کنارم نشست و با زبان شیرینش گفت: «مامان، منم می‌خوام کمک کنم، باشه؟» گفتم: «باشه عزیزم، هرچه گفتم بده به مامان.»

مشغولِ برشِ عکس‌ها بودم. رسیدم به عکسِ «زهرا جان»؛ نوه عزیزِ آقا. حلما نگاهی کرد و با همان معصومیت گفت: «مامان، نی‌نی رو قیچی نکنیا، گناه داره! من آقا و نی‌نی رو خیلی دوست دارم.»

بغض گلویم را فشرد. داشتم خفه می‌شدم. اشک‌هایم ناخودآگاه روی عکس‌ها می‌ریخت. حلما که حالم را دید، گفت: «مامان گریه نکن دیگه، آقا ناراحت می‌شه.» پیش خودم فکر کردم خدایا، این کودک چقدر بیدارتر از ماست! شاید راست می‌گفت؛ آقاجانمان همیشه پیِ خوشحالی و عزتِ ما بود. سعی کردم آرام باشم. همان‌طور که در افکارم بودم، حلما با لحنی محکم گفت: «خدا لعنت کنه آمریکا و اسرائیل رو که آقا رو شهید کردن.» تعجب کردم؛ این وقتِ شب، این بچه باید خواب می‌بود.

طراحیِ تابلو دو ساعت و نیم طول کشید. ساعت ۲:۳۰ نیمه‌شب بود. چراغ‌ها را خاموش کردم و به حلما گفتم بخوابد تا فردا او را به موکب ببرم. بالاخره خوابید.

تابلو را به دیوار تکیه دادم. روبه‌رویش نشستم و خیره شدم به عکس‌ها؛ ناگهان بغضم ترکید. باورم نمی‌شد باید برای چنین مراسمی آماده شوم. حسِ سنگینِ یتیمی، تمامِ وجودم را گرفته بود. رو به عکس‌ها گفتم: «آقاجان! قسم به خونِ به‌ناحق‌ریخته‌ات، قسم به مشت‌های گره‌کرده و رنج‌هایی که سال‌ها برایمان تحمل کردید؛ تا جان در بدن دارم، راهتان را ادامه می‌دهم و خون‌خواهی‌تان را فریاد می‌زنم. درست است که زهرا جان را از دست دادیم، اما حلماها برای این راه، جان‌فدا خواهند شد.»

روایت پنجم؛ سربازانِ امام شهید

خانم سعیده جوکارفر، مبلغ ناحیه یک

در میانِ هیاهویِ عزاداری و غبارِ اشک، جایی که آسمانِ قم به رنگِ شبِ مقدّس درآمده بود، شکوهی دیگر به چشم می‌آمد. در بلوارِ پیامبر اعظم (ص)، نسلِ نو ایستاده بود؛ همان نوجوانانی که دنیا گمان می‌کرد در پیِ رنگ‌هایِ گذرا هستند. آن‌ها از شامگاه، گویی با عهدی ازلی پیمان بسته بودند؛ نه برایِ تماشایِ جمعیت، که برایِ حضور در پیشگاهِ حق.

ساعت‌ها گذشت، تاریکیِ شب سنگین شد و نیمه‌شب از میان رفت، اما آن خیزِ پایداری شکسته نشد. تا زمانی که سپیده‌یِ صبح، بشارتِ اذان را با خود می‌آورد، آن‌ها به تسبیحِ دل مشغول بودند.

ناگهان، در میانِ فریادهایِ خون‌خواهی، صدایِ زمزمه‌یِ نمازِ شبِ نوجوانانِ «دهه‌نودی» بلند شد؛ گویی آسمان باز شده بود تا گوش بسپارد به نجوایِ پادشاهانِ بی‌تاجی که در ازدحامِ جمعیت، تنها در جستجویِ یک «یار» بودند: خداوند.

آنجا بود که دانستیم ریشه‌ها هنوز در خاکِ جان، استوارند و شکوفه‌ها در شب‌هایِ تیره، مشتاقانه‌تر به دنبالِ نورِ حق می‌رویند. اینانند سربازانِ امامِ شهیدمان.

پرچم سرخ یا لثارات الحسین

روایت ششم؛ پرچم سرخ

خانم محدثه مرادی، مبلغ ناحیه یک

سیل جمعیت در بلوار «جعفر طیار» جاری است؛ همه برای پیشوازِ میهمانِ عزیزِ قم، دل به جاده سپرده‌اند و به سمت بلوار پیامبر اعظم می‌روند.

بچه‌های موکب حیدریه، مثل این چند شبِ فراق، با همان شور و بی‌قراری مشغول خدمت‌اند؛ از بسته‌بندی آجیل و خرما گرفته تا آماده‌سازی‌هایِ ساده‌یِ دیگر. هر گوشه‌ی موکب، بوی خلوص می‌دهد.

ساعت به دوِ نیمه‌شب نزدیک شده است؛ وقتِ رفتن به سمت جمکران است. پرچم سرخِ خون‌خواهی را بر دوش می‌گیرم. نگاهم به پرچمی می‌افتد که بر دیوار خودنمایی می‌کند: پارچه‌ای سرخ با نوشته‌ی «یا لثارات الحسین» و «یا لثارات الخامنه‌ای».

یادم می‌آید دیروز در خانه‌ی خانم حاجی‌محمدی، وقتی قلم‌مویش را بر این ساتنِ سرخ می‌کشید، چطور با هر حرکت، انگار عشق و ارادتش را به تار و پودِ پارچه گره می‌زد.

حالا همان پارچه‌نوشته، بر دیوارِ کنار بلوار، گویی فریادِ خون‌خواهیِ رهبرِ شهید است؛ فریادی که در خروش جمعیت گم نمی‌شود، بلکه در عمقِ جانِ آدم‌ها می‌نشیند.

روایت هفتم؛ اینجا چه خبر است؟ جنون یا عشق؟

خانم وجیهه بلقان‌آبادی، مبلغ ناحیه چهار

از دلِ شب، از همان ساعتی که ستارگان هم به تماشایِ زمین ایستاده بودند، من با دلی آتش‌زده، در مسیرِ بلوارِ پیامبرِ اعظم (صلوات الله علیه) گام برمی‌داشتم. عمودِ ۱۰۰، آن نقطه‌ی عشق، مقصدِ این دلِ بی‌قرار بود. از دوِ نیمه‌شب، پاهایم را به پایِ آرزویِ دیدارِ تو دوخته بودم و چشم‌هایم، هر دم، به عقربه‌هایِ ساعت گره می‌خورد تا مگر لحظه‌ی دیدار فرابرسد.

گوشی در دست، پیام‌هایی که چون تیرِ دعا به سویِ دوستان در مسجدِ جمکران می‌فرستادم: «آقا را آوردن؟» و پاسخی که مدام تکرار می‌شد: «نه، نیاورده‌اند…» و قلبم، در هر «نه»، چون شیشه‌ای لرزان، می‌شکست و دوباره از امید، ترمیم می‌شد.

تا آنکه ساعتِ ۶، صبحِ ۱۶ تیر، نماز بر آن پیکرِ پاکِ مطهر اقامه شد. باورم نمی‌آمد برای کسی که روزگاری، روی عصا گرفتن و عصا نگرفتنش حساس بودم، اکنون نمازِ میّت می‌خوانم. پیکری که جانِ جهان بود، اکنون در میانِ دست‌هایِ ما، سبک‌تر از پرِ پروانه. نماز که تمام شد، گویی آسمان هم گریست. روضه‌ها، سیلِ اشک‌ها و شیون‌هایی که از ژرفایِ جان برمی‌خاست. مردانی که چون مادرانِ فرزندمرده، بر سر و صورت می‌زدند و آسمان را به گریه می‌نشاندند.

ساعتِ ۸ شد. پاهایم، دیگر نه یارایِ ایستادن داشتند و نه میل به رفتن. جسمم خسته، اما روحم در اوجِ انتظار، چون شمعی در میانِ باد. کنارِ درختی، در میانه‌ی بلوار، بی‌تفاوت به خاکی شدنِ چادرِ سیاهم، بر زمین نشستم؛ زمینی که عطرِ قدم‌هایِ تو را به جان خریده بود.

و آن‌گاه، زنی را دیدم که از من بی‌تاب‌تر می‌سوخت. نمی‌دانم چه شد که از میانِ آن انبوهِ جمعیت، چشمم به او افتاد و دلم به دردِ او گره خورد. از بوشهر آمده بود، با کودکی ۴ ساله در آغوش. مثلِ من، مثلِ هزاران هزار، دیدارِ اول و آخرش بود. داستانِ سفرش را برایم گفت، از راهِ دور و دشوار، از شوقی که شب‌ها خواب از چشمانش ربوده بود. اما داستان، عادی بود تا آن لحظه‌ی نفس‌گیر که گفت: «برای اینکه همسرش را راضی کند به دیدارِ آقایِ شهیدش برسد، نیمی از مهریه‌اش را بخشیده است…»

خیره شدم، نه به چشمانش، که به ژرفایِ عشقی که در واژه‌هایش موج می‌زد. دیگر صدایش را نمی‌شنیدم؛ در آن لحظه، تمامِ جهان، در یک پرسشِ محو و بی‌کران خلاصه شد: «اینجا چه خبر است؟ این جنون است یا عشق؟!»

و عشق، در چشمانِ من، در دلِ آن زنِ بوشهری، در اشک‌هایِ مردانِ شیون‌کنان، در قدم‌هایِ این خاکی‌شدگان، نه جنون که وحیِ دگرگون‌شده‌یِ جانِ شیعه بود.

تو عاشق‌تری یا او؟ نه، نه من و نه او. عاشق، خودِ او بود؛ رهبرِ شهیدم که این چنین، هزاران دل را به پایِ عشقِ خود بست و رفت، اما عشقش را تا همیشه، در سینه‌هایِ ما، چون مشعلی فروزان، به یادگار گذاشت.

روایت هشتم؛ سایبانی از مهر

خانم وجیهه بلقان‌آبادی، مبلغ ناحیه چهار

ساعت، عقربه‌هایش را به نزدیکیِ یازده سپرده بود و من، در آن بی‌کرانگیِ جمعیت، چشمانِ تشنه‌ام را به هر سو می‌دوختم، اما دیگر، آن محملِ نورانیِ پیکرِ شهیدم را، در میانِ موجِ سیاهِ جمعیت، نمی‌یافتم…

لبانم ترک خورده بود از عطش، اما یادِ لب‌هایِ خون‌چکانِ رهبرم، در آن لحظاتِ آخرینِ شهادت، چنان کامِ دلم را به آتش کشید که جرعه‌ای آب، بر گلویِ سوخته‌ام، حرام شد…

ناگهان، نوری در میانِ آن همه ظلمت، چشم‌هایِ باران‌زده‌ام را به خود دوخت… زنانی دیدم، ایستاده چون ستون‌هایِ صبر، زیرِ تیغِ سوزانِ آفتابِ قم، که گردِ زنی، چون حلقه‌ای از مهر، حلقه زده بودند. نزدیک‌تر رفتم، با دلِ لرزان… گمان کردم زنی، از گرمایِ سوزان، بر خاکِ داغ افتاده است. خواستم بگویم که نیروهایِ هلال‌احمر در نزدیکی‌اند، کمک کنید او را ببریم… اما ناگاه، دیدگانم، حقیقتی دیگر آشکار کرد…

او بر خاک نشسته بود، نه از گرما، که از عشق، و طفلی سه‌ماهه را، در آغوشِ سوزانِ خود، شیر می‌داد و اشک می‌ریخت… آن زنانِ مهربان، گردِ او چون پرستوهایِ عشق، سایبانی از دست‌هایِ خود ساخته بودند، یکی با بادبزنی دستی، بر او و آن شیرخواره، نسیمِ صبر می‌وزاند و دیگری، با آبِ خنک بر چهره‌اش، قطراتِ التیام می‌پاشید…

و او، در میانِ هق‌هق، با زمزمه‌ای که آسمان را می‌شکافت، با دلِ خود نجوا می‌کرد: «آقا… ببین… این طفل را تنها به عشقِ تو به دنیا آوردم… آقا، چرا نماندی تا او را ببینی؟ مگر تو خود نگفتی: «هر که برای جوانیِ این سرزمین، قدمی بردارد، در نمازِ شبم، برایش دعا خواهم کرد؟» آقا… پس کجا رفتی… که این طفل، بی‌تو، در این روزِ سخت، در آغوشِ من مانده است؟…»

قطره‌ای از چشمِ من، چون مرواریدی از دریایِ ماتم، بر گونه‌ام غلتید و روان شد… به او غبطه خوردم، به او که برایِ چشم‌روشنیِ امامِ زمانش، کاری کرده بود، به او که فرمانِ ولیّ‌خویش را، چون عطرِ خوشِ بهشت، بر جانِ خود نشانده بود…

و من، با تمامِ وجود، ایمان دارم که آن طفلِ شیرخوار، روزی، چون سربازی از تبارِ نور، در رکابِ امامِ غایبِ ما، عَلمِ نصرت برافرازد و آن روز، مادرش، از همان خاکِ سوزان، به تماشایِ فرزندِ خویش، لبخندی خواهد زد که تا ابد، در افق‌هایِ ظهور، خواهد درخشید…

اما دلم برای خودم خیلی سوخت؛ برای خودم که حتی لیاقتِ این را نداشتم سربازی به امامم هدیه کنم…

روایت نهم؛ دخترِ کوچکِ آن پدرِ شهید

خانم وجیهه بلقان‌آبادی، مبلغ ناحیه چهار

از آن نیمه‌شبِ ۱۶ تیرماه تا نیمه‌روزِ دیگر، تمامِ هستیِ من در آغوشِ دیداری بی‌کران، با محبوبم غرق بود. آن ساعت‌ها نه به شماره‌ی عقربه‌ها که به تپشِ دل‌هایی می‌گذشت که برای یک لحظه دیدنت، هزار جان می‌دادند.

و من، در میانِ آن سیلِ سیاه‌پوشان، با چشمانی بارانی و دلی لبریز، ایستاده بودم تا ببینمت، تا نفس‌هایم را با قدم‌هایِ آخرینت هماهنگ کنم.

ساعتِ دو عصر، که به سمتِ خانه بازمی‌گشتم، دیگر نه چادرِ گِل‌آلودِ سیاهم برایم سنگین بود، نه تابشِ سوزانِ آفتابِ قم بر پیشانیِ بی‌پناهم، نه ایستادنِ ساعت‌ها در انتظارِ ماشینی برای بازگشت. همه‌چیز رنگ باخته بود در برابرِ آن عطرِ آسمانی که بر جانم نشسته بود.

سوارِ اتوبوس شدم. اما تنم یارایِ ایستادن نداشت؛ بر کفِ سردِ اتوبوس نشستم، با خستگی‌ای که نه از بدن که از فراقِ تو بود. آن‌گاه، دختری جوان، با ظاهری که هیچ‌همانندی با من نداشت، آهسته و با لبخندی کنایه‌آمیز به هم‌نشینش گفت: «نگاش کن، مثلِ پدرمرده‌هاست!»

شاید می‌پنداشت که این واژه، تیغی است برای دلِ من. غافل از اینکه من، در میانِ طوفانِ غمم، لبخندی به ژرفایِ جانم تراوید و شاد شدم. شاد از اینکه او، بی‌آنکه بداند، بزرگ‌ترین حقیقتِ هستی‌ام را بر زبان آورد: که من، در آن لحظات، نه فقط شبیه، که فرزندِ تو بودم. دخترِ کوچکِ آن پدرِ شهیدی که دیگر نیست، اما در تک‌تکِ ذراتِ وجودم، تا ابد جاری است.

آری، ای محبوبِ شهیدم، پاره‌هایِ دلم را در مسیرِ پیکرِ پاکت ریختم و دریغ نیست از این غرورِ عاشقانه، که در میانِ خروشِ جمعیت، تو را چون نوری دیدم که هرگز خاموشی ندارد. و من، تا نفس دارم، پایت را بر چشمانِ اشک‌بارِ خویش خواهم نشاند…

تصویرگری رجعت امام خامنه‌ای شهید در زمان ظهور

روایت دهم؛ یلدای فراق

خانم منصوره سادات غفاری، مبلغ ناحیه یک

این هفته انگار تقویم از حرکت ایستاده بود و تمامِ روزها در یک «شبِ جمعه» گره خورده بودند. جمعه از همان صبح، بویِ دلتنگی می‌داد؛ شنبه هم، یکشنبه هم… تا چهارشنبه، همه گویی ادامه‌ی همان شبِ جمعه بودند.

برای من، شبِ جمعه فقط یک تقویم نیست؛ هر وقت عطرِ شهادت در هوا می‌پیچد، دلِ من خیال می‌کند شبِ جمعه است. و این پنجشنبه، «شبِ جمعه‌تر» از هر شبِ جمعه‌ای بود. تا نیمه‌های شب، چشم‌ها بدرقه می‌کردند و دل‌ها وداع. یک هفته بود که در نفس‌هایِ شبِ جمعه تنفس می‌کردم.

دیشب فهمیدم بعضی فراق‌ها آن‌قدر جانکاه‌اند که زمان را از حرکت می‌اندازند. شاید برای همین است که من این روزها را در دلم، «یلدای فراق» نامیده‌ام.

اما… مگر نه اینکه پس از هر یلدا، بهاری در راه است؟ امید دارم این یلدایِ فراق نیز به «جمعه‌یِ ظهور» ختم شود؛ به آن جمعه‌ای که دیدار، جایِ وداع را بگیرد.

اللهم عجل لولیک الفرج

لینک کوتاه : https://tarhamin.ismc.ir/?p=2621

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.