روز اول کاری، روز بازگشت به مدرسهای بود که روزگاری خودم دانشآموزش بودم
این بار جایگاهم تغییر کرده بود؛ دیگر دانشآموز نبودم، بلکه مبلغ طرح امین مدرسه بودم و باید راهی برای ارتباط پیدا میکردم.
زنگ تفریح اول،
حیاط را تماشا کردم؛
نه از سر تردید،بلکه برای شناخت میدان.برای شناخت دانش آموزان
با خود گفتم:
آغاز، همیشه از جسارت و آگاهی شکل میگیرد.
اگر قدم اول را درست برداری،
راه خودش باز میشود.
نگاهم در حیاط چرخید
و پاسخ را پیدا کرد:
بازیِ وسطی.
وارد بازی شدم.
بیدعوت، اما با اطمینان.
لحظهای سکوت بود و مکث
و بعد لبخند و پذیرش
تعجب، جای خودش را به همراهی داد
و بازی، زبان مشترک ما شد.
در همان لحظه فاصله ها رنگ باختند
آنجا بود که دیوارها فرو ریخت
شناخت آغاز شد
و من با وجود سن کمم
نه به عنوان یک «ناظر»،
بلکه به عنوان یک همراه و همدل
در کنارشان قرار گرفتم
و من دانستم
راه ارتباط،
گاهی فقط یک قدم شجاعانه وسط بازیست.
حانیه سادات موسوی



















