زمزمهی محبّت
در آستانه سپیدهدم سال جدید تحصیلی، قلبم همچون پرندهای در قفس، بیتاب میتپید. امروز، نخستین روزی بود که قدم به این سرزمین ناشناخته، این مدرسۀ جدید، مینهادم. دغدغهای روح مرا میآزرد؛ «چگونه میتوان در نخستین دیدار، پلی از مهر و اطمینان میان دلها بنا نهاد؟»
چند روز پیدرپی، این اندیشه، خاطر آشفتهام را به خود مشغول کرده بود. چه کنم تا نگاههای مشتاق این گلهای نشکفته، حصار غربت را بشکنند و در فضایی سرشار از محبت، شکوفا شوند؟
در حیاط مدرسه، زیر سایهسار درختان کهنسال ایستاده بودم که ناگهان کودکی با چشمانی چون دو دانه بادام، به سویم آمد. آرام و بیدرنگ، گفت: «خانم! شما بسیار مهربانید.»
سکوتی حیرتآلود وجودم را فراگرفت. با لبخندی که از ژرفای وجودم برمیآمد، گفتم: «مهربانم؟ عزیزم! این تو هستی که مهربانی را در چشمانت جاری ساختهای.»
اما او با قاطعیتی کودکانه سر تکان داد و گفت: «نه خانم، مهربانی از وجود شما میبارد. از همان ساعات اول صبح که وارد شدید، همواره لبخند بر لب داشتید و هر که را دیدید، با گرمی گفتید: «عزیزم! قشنگم! خوشگلم…»
در آن لحظه، گویی پردهای از برابر چشمانم کنار رفت. دریافتم که گاهی زبان دل، فراسوی کلمات میرود و نگاه و تبسم، رساتر از هزاران سخن، سخن میگویند. مهربانی، نه در گفتار، که در نگاهی که مهر میورزد و لبخندی که از سرچشمۀ دل میجوشد، رخ مینماید.
و من در سکوت آن لحظه، درس بزرگتری آموختم: گاهی برای ساختن پل ارتباط، نیاز به کلمات پیچیده نیست؛ گاهی یک لبخند صمیمانه، مهربانانهترین گفتوگوست.
✍️ خانم وجیهه بلقانآبادی
زمزمهی محبت
در آستانه سپیدهدم سال جدید تحصیلی، قلبم همچون پرندهای در قفس، بیتاب میتپید. امروز، نخستین روزی بود که قدم به این سرزمین ناشناخته، این مدرسۀ جدید، مینهادم. دغدغهای روح مرا میآزرد...
لینک کوتاه : https://tarhamin.ismc.ir/?p=848
- ارسال توسط : ادمین
- 22 بازدید
- بدون دیدگاه



















