سالی که نکوست…
زنگ آخر که خورد، خسته اما شادمان از روزی خاص و بهیادماندنی به سمت در خروجی رفتم. چند نفر از همان دانشآموزان صبح، دوباره پیدایشان شد و گفتند: «حاج آقا! فردا میاین دیگه؟» گفتم: «حتماً! اینجا خونه دوم منه.» دیگری با خنده پرسید: «فردا براتون یه برنامۀ خوشمزه داریم! میخوایم ببینیم فوتبال هم بلدین یا فقط اهل سخنرانی هستید؟» با هم خندیدیم و قرار فردا را گذاشتیم.
با خروج از مدرسه، تصویر تمام لحظات امروز از جلوی چشمم عبور کرد؛ برخوردهای گرم مدیر جدید، مشاور دغدغهمند، معلمان صمیمی و دانشآموزان پرانرژی و پذیرایی که با آغوش باز از من استقبال کرده بودند فکر کردم.
مطمئن شدم که امسال با این فضای صمیمی، سالی پربرکت برای همه ما خواهد بود؛ انشاالله.
✍️آقای مجتبی روحانی
سالی که نکوست…
زنگ آخر که خورد، خسته اما شادمان از روزی خاص و بهیادماندنی به سمت در خروجی رفتم. چند نفر از همان دانشآموزان صبح، دوباره پیدایشان شد و گفتند...
لینک کوتاه : https://tarhamin.ismc.ir/?p=898
- ارسال توسط : ادمین
- 13 بازدید
- بدون دیدگاه



















