صبح اول مهر بود و هوا پر از عطر تازگی و هیجان. من بهعنوان یک مبلغ طرح امین، با چادر و مقنعه طلبگیام وارد مدرسه شدم. قلبم از اشتیاق و اضطراب، بهتندی میتپید...
روز اول مهر، حس شادی و شروع دوباره در فضای مدرسه پیچیده بود. دیدارها با کادر مدرسه و همکاران تازه میشد و استقبال گرم و صمیمیشان، به من دلگرمی و اطمینانِ خاطر میداد. به حیاط مدرسه رفتم...
روز اول مهر، با تأخیر به مدرسه رسیدم و همکارانم را ندیدم. زنگ تفریح که خورد، معلمها یکییکی وارد دفتر میشدند...
روز اول مهر بود. چند دانشآموز نزدم آمدند و گفتند: «خانوم میرزایی! یکی از بچهها توی حیاط نشسته، داره گریه میکنه!» با خودم گفتم: «حتما کلاساوّلیه و دلتنگ مادرشه!»؛ اما...