زنگ آخر که خورد، خسته اما شادمان از روزی خاص و بهیادماندنی به سمت در خروجی رفتم. چند نفر از همان دانشآموزان صبح، دوباره پیدایشان شد و گفتند...
بین دو زنگ، آقای مدیر دعوتم کرد برای صرف چای. معاونان پرورشی و آموزشی (آقای مغازهای) هم حضور داشتند. صحبت از اهداف سال جدید بود...
روز اول مهر بود و قرار بود با معاون پرورشی، زودتر به مدرسه برویم تا با کمک هم اتاق پرورشی را مرتب کنیم. سوار اتوبوس شدم و هنگام نشستن روی یک صندلی خالی...
زنگ تفریح اول بهصدا درآمد. بین بچهها قدم میزدم که چشمم به یک کلاساولی مضطرب و گریان افتاد. نزدیک شدم. تلاش کردم با حرفزدن، او را آرام کنم؛ اما انگار صدای مرا نمیشنید...
صبح اول مهر بود و هوا پر از عطر تازگی و هیجان. من بهعنوان یک مبلغ طرح امین، با چادر و مقنعه طلبگیام وارد مدرسه شدم. قلبم از اشتیاق و اضطراب، بهتندی میتپید...
Sorry. No data so far.




