صبح روز اول مهر بود و حال و هوای مدرسه، بوی نویی میداد. با دلی که (کمی) شور میزد اما پر از امید بود، قدم به سالن دبیرستان گذاشتم...
در آستانه سپیدهدم سال جدید تحصیلی، قلبم همچون پرندهای در قفس، بیتاب میتپید. امروز، نخستین روزی بود که قدم به این سرزمین ناشناخته، این مدرسۀ جدید، مینهادم. دغدغهای روح مرا میآزرد...
هفتۀ اول سال تحصیلی، دبستان ما مثل همیشه بعد از ظهری بود. روز اول، با یک جعبه شیرینی وارد مدرسه شدم و کام همکارانم، بهویژه چند معلم جدید را شیرین کردم. هنوز شیفت مخالف _که مقطع متوسطۀ اول بود_ تعطیل نشده بود...
امسال یک دانشآموز جدید کلاس یازدهمی وارد مدرسه محل تبلیغم شد. در یک صحبت صمیمانه، برای هم گفتیم که اهل چه شهری هستیم. او با شنیدن نام شهرم با تعجب گفت: