روز اول مدرسه بود. بوی کیف و کفش نو همهجا را پر کرده بود و حیاط پر از همهمهی بچهها بود. کلاساولیها با چشمهای اشکآلود دنبال مادرشان میگشتند...
زنگ آخر که خورد، خسته اما شادمان از روزی خاص و بهیادماندنی به سمت در خروجی رفتم. چند نفر از همان دانشآموزان صبح، دوباره پیدایشان شد و گفتند...
زنگ تفریح اول بهصدا درآمد. بین بچهها قدم میزدم که چشمم به یک کلاساولی مضطرب و گریان افتاد. نزدیک شدم. تلاش کردم با حرفزدن، او را آرام کنم؛ اما انگار صدای مرا نمیشنید...
صبح اول مهر بود و هوا پر از عطر تازگی و هیجان. من بهعنوان یک مبلغ طرح امین، با چادر و مقنعه طلبگیام وارد مدرسه شدم. قلبم از اشتیاق و اضطراب، بهتندی میتپید...
روز اول مهر، حس شادی و شروع دوباره در فضای مدرسه پیچیده بود. دیدارها با کادر مدرسه و همکاران تازه میشد و استقبال گرم و صمیمیشان، به من دلگرمی و اطمینانِ خاطر میداد. به حیاط مدرسه رفتم...