روز اول مهر، با تأخیر به مدرسه رسیدم و همکارانم را ندیدم. زنگ تفریح که خورد، معلمها یکییکی وارد دفتر میشدند...
روز اول مهر بود. چند دانشآموز نزدم آمدند و گفتند: «خانوم میرزایی! یکی از بچهها توی حیاط نشسته، داره گریه میکنه!» با خودم گفتم: «حتما کلاساوّلیه و دلتنگ مادرشه!»؛ اما...
روز اول سال، نصف دختران پایه هشتم ناراحت و نگران بودند. موضوع از این قرار بود که دوستان صمیمی این افراد...
Sorry. No data so far.




